Tuesday, January 18, 2011

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

Thursday, January 13, 2011

تنهایی

من به آمار زمین مشکوکم
اگر این شهر پر از آدم هاست
پس چرا این همه دلها تنهاست؟

Wednesday, January 12, 2011

دل سردی


رو رگ خشک درختا

درد پاییز می گیره

بارون نم نمک آروم

روی جالیز می گیره

دیگه سبزی نمی مونه

همه جا برگای زرد ه

دیگه برگا نمیرقصن

رقص پاییز پر درد ه

گرمیه دستای من کم شده دستاتو بده

دستای سرد منو گرم بکن

باد پاییز سرد ه

آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرد ه

بازی ابرا با خورشید

منو آروم کرده

قسم


تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری

روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری


روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره

از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره


دل تو تو آسمونا ، من به دونبال دل تو

تو به دونبال ستاره ، من به یاد قسم تو


تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری

هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری


حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جدایی

تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی


تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو می میره

نور یک ستاره یک شب جای مهتاب رو می گیره

Friday, January 7, 2011

روزگار سخت

رگ خواب این دل تو دست تو بوده
ترک های قلبم شکست تو بوده
منو با یک لبخند به ابرا کشوندی
با یک قطره اشکت به آتش نشوندی
مدارا نکردی با دلواپسی هام
ندیده گرفتی غم بی کسیمو
با این آرزویی که بی تو محاله
یک شب خواب آروم فقط یک خیاله
چقد حیفه این عشق همینطور هدر شه
یکی از من و تو بره دربه در شه
باید سر کنم تاهمین جای خالیت
حالا تو نبودم بگو در چه حالی
مدارا نکردی با دلواپسی هام
ندیده گرفتی غم بی کسیمو
با این آرزویی که بی تو محامه
یک شب خواب آروم
فقط یک خیاله

Sunday, December 26, 2010

انتها یعنی این

یک قدم به سوی آبادی صد قدم به سوی ویرانی
زندگی ام پر از این لحظه ها ومن اسیر این لحظه ها
لحظه هایی هیچ لحظه هایی پوچ
لحظه هایی که مرا از دست زندگی گرفتند
و به مرداب فریب بردند
چیزی به فرو رفتنم نمانده
چیزی به تمام شدنم نمانده
در سایه ی سنگینی که بر روی زندگی ام افتاده
وزش نابودی را می بینم و از نزدیک دستها
صدای تبل بیهودگی را می شنوم
که با تپش قلب من می آمیزد
و در این آمیزش حسی هست آشنا
حس تنهایی و غربت و انتظار
حس تنهایی و غربت و انتظار
این وزش نابودیست یا ضربان قلب وحشت؟
که بر سقف زندگیم میوزد
چیزی به فرو ریختنم نمانده
چیزی به تمام شدنم نمانده
تلاش بیهوده ایست تورا از خود داشتن تلاشی بیهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بیداری بعد از مرگ
تلاشی بیهوده مثل روبوسی ماه با خورشید
مثل فشردن دست های روشنایی
تلاش بیهوده ایست تو را از خود داشتن
من در نهایت حوصله نشسته ام
تا تو به خود آیی و مرا طلب کنی
جستجو کن مرا
جستجو کن مرا
که من دریک قدمی تو ایستاده ام و گم نیستم
نگاه کن
از ورای نیستی تا نبض هستی در کنارت ایستاده ام
نگاه کن
نگاه کن
از آن سوی سرزمین نا معلوم تا این سوی دشت آشکار
در کنارت ایستاده ام
نگاه کن
به کجا می روی که در انتهای راه
کسی جز من در انتظارت نیست
نگاه کن
از ورای نیستی تا نبض هستی در کنار تو ایستاده ام
از آن سوی سرزمین نا معلوم تا این سوی دشت آشکار
در کنار تو ایستاده ام
سبزو سرشار در کنار تو ایستاده ام
و سایه ای نیستم از خاطری دور
به کجا می روی
تمام شب در انتظار طلوع خورشید ذرات تاریکی را شمردم
تمام شب در انتظار طلوع خورشید نشسته ام
تا با من بگوید که با عشق تو چه باید کرد
و بهای با تو بودن چیست
که دل بریدن جواب حل این معما نمی باشد
و از خود گذشتن اتفاق دیرینه ایست
تلاش بیهوده ایست تورا از خود داشتن
تلاشی بیهوده

Thursday, December 23, 2010

بی بارانی


به یاد روز های از دست رفته





جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه

کی میدونه تو دل تاریک شب چی می گذره

پای برده های شب اسیر زنجیر غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی درها به روم بسته شده

من اسیر سایه های شب شدم

شب اسیر تور سرد آسمونه


چرا پس ستاره ی من رو به خاموشی میره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه

توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره


مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش رو این ور و اون ور میزنه

تو رگهای خسته ی سرد تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه در ها به روم بسته شده

Thursday, June 17, 2010

تولد 4 سالگی





امسال سال چهارم تولدت شده که من بدون تو تولدت رو به خودم تبریک میگم



و به امید نزدیکی روز دیدار به یاد 3 سال زندگی در کنار هم برات اشک می ریزم



گر چه آسمون هم به عشق من نسبت به بارون پی برده و در این روز غمناک به یاد غم از دست دادنت داره می باره



به امید دیدار دوباره



فقط برای صدیقه

Tuesday, June 8, 2010

تنهایی




خسته و تنها در این شهرم و دلداری نیست


غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر


--------------------------------




تولد تلخ




این چه تولدیست که جای ارمغان خوشحالی و سرور ، غم رو برای من کادو میکنه؟



همه دیگه فهمیدن خردادبرای من شده ماه غم. ماهی که توش به گذشته بر می گردم که چرا از دست دادمت



چرا بایدتولدت رو فقط برای خودم یاد آوری کنم؟ چرا نیستی که بهت تبریک بگم؟



کاش الان بودی نه اون موقع. الانی که احساس میکنم میتونم نگهت دارم. کاش بودی



کاش روز هایی که با هم کنار دریا قدم می زدیم رو الان داشتم تا به جای قدم زدن از عشقم صحبت کنم



از عمق علاقه ام . از این که چرا 4 سال بعد جدایی از تو هنوز کسی بیشتر از چند ماه با هام نمونده



از این که هیچ کس نمی تونه جای تورو برام پر کنه



از اینکه دارم حسرت روزهایی که با تو بودم و ارزش تو رو ندیدم رو می خورم



از اینکه جا هایی که با هم تو برف و بارون و گرما قدم می زدیم رو یاد خودم می آرم



از این که بی تو زندگی نکنم



شمع امید به سوی خاموشی نهایی



در جستجو برای تنها ره رهایی



تشنه لب سرابی



خشکیده در حبابی



شنزار و باد و طوفان



راه نجات ایمان